یکشنبه 6 خرداد‌ماه سال 1386

سمن برای دو تا بازی از من دعوت کرده که از اونجایی که هر حرفی که سمن به من بزنه برای من با کمال میل لازم الاجراست من هم با اینکه دوشنبه امتحان میان ترم دارم در این بازی شرکت می کنم :> جوابهایی که برای هر بخش می نویسم رو بدون اینکه بخوام خیلی مساله رو پیچیده و فلسفیش کنم انتخاب کردم :> و اما بخشهای مختلف:

بهترین لحظه عمرم:

نمی تونم به صورت خاص یه لحظه ای رو انتخاب بکنم... معمولا موفقیتها برام اونقدر مهم نیستن که جزو اتفاقهای مهم زندگیم باشن... مثلا برای کنکور ورودی دانشگاه من انتخاب اولم رو قبول شده بودم ولی روزی که اعلام نتایج بود تا طرفهای ظهر که خواب بودم! بعد تازه مامانم بیدارم کردن با ذوق و شوق گفتن که انتخاب اولت رو قبول شدی (برق صنعتی اصفهان) منم گفتم: آهان! :D بعد گفتن خوشحال نشدی؟! گفتم خوب چرا ولی می دونم تازه این اول راهه! کنکور فوق هم وضعیت نسبتا مشابهی داشت...این رو خبرش رو خودم گفتم بعد مامانم خیال کردن شوخی میکنم! :)) از موفقیتها خوشحال میشم ولی هیچ موقع برام زیاد مهم نبودن...هیچ موقع هم نتیجه برام هدف نبوده که رسیدن بهش برام جزو بهترین لحظه های عمرم باشه...

لحظه های خوب از لحاظ عاطفی خیلی زیاد داشتم که نمی تونم بهترینش رو انتخاب بکنم... نزدیکترین که به ذهنم میاد خبر تموم شدن موفقیت آمیز عمل قلب بای پاس بابا بود بعد از حدود 7 ساعت که توی اتاق عمل بودن و یه جراحی خیلی مشکل تموم شد...

 

بدترین لحظه عمرم:

به تلافی مورد قبلی این مورد رو تا دلتون بخواد توی ذهنم مثالهاش میاد!! دوست ندارم در موردشون حرفی بزنم...

 

بهترین اتفاقی که می تونه بیفته:

این مورد هم دوست دارم که یه چیز بعیدی رو انتخاب بکنم! بهترین اتفاقی که می تونه بیفته اینه که مثل آخر فیلم (The Game) یه جمعیت زیادی جمع شده باشن یه جا و بهم بگن که تمام اتفاقهای ناگوار 2-1 سال اخیر (که تعداد این اتفاقهای ناگوار و لحظه های بد بی اندازه زیاد هست) جزئی از یه بازی بوده و الان دیگه همه چیز تموم شده! و به مناسبت تموم شدنش جشن بگیرن...

 

بدترین اتفاقی که می تونه بیفته:

در این مورد هم دوست ندارم فکر بکنم... اتفاقهای زیادی هستن که هر کدوم می تونن بدترین باشن اگر اتفاق بیفتن...

 

عزیزترین فرد در زندگیم:

عزیزترین مفهومش خیلی گسترده هست...به راحتی نمی تونم کسی رو انتخاب بکنم چون عزیزان زیادی اطرافم هستن که برام عزیز هستن و این عزیز بودن مثلا در مورد اعضای خانواده هست، از نوع دوست داشتن هست، از نوع ارزش قائل بودن و احترام گذاشتن هست، از نوع عزیز بودن در دوستی هست و ...  

 

منفورترین فرد در زندگیم:

من معمولا با کسی اونقدر مشکل ندارم که حسم به نفرت برسه در موردش... آدمهایی که غیر منطقی باشن رو اصلا دوست ندارم... تا جایی هم که بشه ازشون دوری میکنم... ولی وقتهایی که این آدمهای غیر منطقی از لحاظ فکری به سمت حماقت میرن بیشتر آزارم میدن و وقتی که کسی از این دسته از آدمها مسئولیت سیاسی یه جامعه رو بر عهده بگیره به خاطر نتایج منفی بزرگی که برای جامعه داره این احساس آزار دهنده بیشتر میشه و اگر خودم جزئی از اون جامعه باشم این احساس برای من تبدیل به نوعی از نفرت میشه! حالا دیگه خودتون پیدا کنین پرتقال فروش رو ;)

 

نوشتم طولانی شد بازی دوم رو یه فرصت دیگه بازی میکنم :>


پی نوشت ۱: نوشته خیلی مختصری رو با موضوع عشق اروتیک وبلاگ نوشته ها نوشتم.

پی نوشت ۲: امتحان میان ترم که امروز داشتم نسبتا قابل قبول شد. ولی بی دقتی که باعث میشه نمره از دست بدم زیاد دارم. اگه دقت میکردم می تونستم خیلی خوب بشم.

پی نوشت ۳: از بالای درخت توت توی دانشگاه افتادم پایین و نتیجش اینکه دست چپم الان دیگه خارج از سرویس شده!