سه‌شنبه 7 فروردین‌ماه سال 1386

من معمولا برای وبلاگ اندیشه شعر نمی نویسم و از وقتی که وبلاگ احساس رو شروع کردم هم دیگه شعرها رو در وبلاگ احساسم می نویسم...ولی یه شعر امروز خوندم که جالب بود و به دلایلی برای وبلاگ اندیشه انتخابش کردم...شعر رو کمی خلاصه کردم.

اندیشه چیست
جز بمب ساعتی
در کارگاه مغز
تا در زمان محتوم
احساس فرمان دهد و او منفجر شود
...
دیریست
احساس فرمان نمی برد
و اندیشه نیز فرمان نمی دهد
این چیست؟
یعنی تمام شد
یعنی که تیغ ما دیگر نمی برد
یعنی که٬ کارگاه تعطیل گشته است
یعنی: رسیده لحظه مختوم
....
یا..، رازی در این میان نهفته است
نقشی شگفت که ما نمی خوانیم!
<نصرت رحمانی از مجموعه پیاله دور دگر زد>

یه سوال اساسی: پیدا کنین منظور از "نقش شگفت" و "رازی که در این میان نهفته است". ;)