یکشنبه 15 بهمن‌ماه سال 1385

کوچیکتر که بودم مامان و بابا همیشه نگران دوستی های من و آدم هایی که باهاشون معاشرت می کردم، بودن. اما تا جایی که خودم یادم میاد، خودم زیاد نگران این مسائل نبودم. حتی می تونم بگم مدت زیادی می گذره که عمیق و ریشه ای به این مسئله فکر نکرده بودم که دوستام و کسایی که همراه هر روز من توی محیط دانشگاه و کار و خلاصه هر جایی هستن از چه دسته ای هستن و از لحاظ دین داری چه اعتقادی دارن. شاید دوستیهام بیشتر به طور حسی بود. با چند نفر همراه می شدم و بعد به طور ناخودآگاه اگر با هم تفاهم و هماهنگی داشتیم، با هم می موندیم و دوستیمون ادامه پیدا می کرد.
من دوستای نزدیک خوبی داشتم و تا حد زیادی شبیه خودم بودن. اما همیشه یکی از افتخاراتم این بود که دوستان و آشناهای من از قشرهای مختلف و با عقاید دینی و اجتماعی متفاوتی هستن. یادمه مثال بارزم این بود که من دوستی دارم که همه کارهایی که در دین خلافه رو انجام می ده و دوستی هم دارم که خیلی زیاد پرهیزکاره. و البته اینو به این صورت بیان می کردم که من دوست Open دارم و دوست مذهبی و حزب اللهی هم دارم.
ولی الان چند هفته ای می شه که دارم بیشتر به این مسائل فکر می کنم. به اینکه دوستای آدم، اطرافیانی که آدم روزهاشو باهاشون می گذرونه و بخصوص کسایی که بیشتر وقت آدم با اونهاست، خیلی مهمه که چه کسایی باشن. آدم با خودش فکر می کنه که من به قدر کافی بزرگ شدم که کسی روی من تاثیر نذاره و من خیلی زیاد عوض نشم. و خوب می تونم بگم تا حد زیادی اینطور هست و یک سری ریشه ها هیچوقت تغییر نخواهند کرد. ولی هر چی می گذره بیشتر می فهمم که هر چقدر هم که آدم بزرگ و پخته شده باشه باز هم شرایط و محیط اطراف و آدم های همراه روش تاثیرهایی خواهند داشت.
من از اول امسال که وارد دوره جدید تحصیلم شدم، کم کم تمام آدم ها و دوستهای قدیمی و کسانی رو که در اطرافم بودم از دست دادم. یعنی ارتباطم باهاشون کم و کمتر شد.و آدم های جدیدی دور و بر من رو گرفتن. و از بین این آدم های جدید شاید بیشتر بشه گفت اوایل بالاجبار و به حکم سرنوشت و روزگار بود که همراه و هم پروژه ای و دوست بیشتر ساعات روز من در دانشگاه دختری شد چادری. مذهبی و خیلی متفاوت با من و دوستهای نزدیک چند سال گذشته ام.
دختری با اعتماد به نفس و خیلی قوی که در همه رفتارهاش و حرفهاش و فکرهاش می شه اعتقادش به دین اسلام رو حس کرد. خیلی از بچه های دانشکده باهاش ارتباط زیادی ندارن و حتی ازش خوششون نمیاد. به خاطر ظاهر جدی و خشک و رسمی که داره. من اوایل وقتی باهاش راه می رفتم به چهره های بقیه نگاه می کردم و فکر می کردم که اونها در مورد ما چی فکر می کنن. من در کنار اون. ولی اون بر خلاف خیلی آدمهای مذهبی که دیده بودم، نظر دیگران در مورد اینکه چه شکلیه و چه عقایدی داره براش مهم نیست و عقایدش رو با اطمینان کامل و اعتماد به نفس به هر کسی می گه و نمی ترسه که طرد بشه و یا دوستهاش رو از دست بده. چیزی که خیلی کم در آدم های مذهبی که همیشه در جمع ها به گوشه ای گذاشته می شن، دیدم. 
ارتباط ما به خاطر درس و پروژه های مشترکمون روز به روز بیشتر شد. طوری که ناهارها رو بیشتر با اون بودم، شبهای امتحان هم با هم درس می خوندیم و حتی شیطونی و خوراکی خوری و اینها با هم بودیم. این دختر بر خلاف پیش داوری غلطی که من و احتمالاً خیلی های دیگه ازش داشتیم، از اون دست آدم های مذهبی نیست که بخوان عقیده و یا تعصبی دینیشون رو (اگه دارن) به کسی اجبار کنن و بخوان با بقیه به این خاطر که مثل اونها نیستن بد برخورد کنن و یا ابرو خم کنن و خلاصه بهشون بفهمونن که چرا عقیده تون به دین مثل ما نیست. انتظار داشتم که به ظاهر من که مثلاً حجابم مثل اون نیست بد نگاه کنه و یا با ارتباط دوستانه من با پسرها، هرچند که همیشه در قالبی مشخص بوده و هست، برخورد بدی کنه. اما نکرد. اوایل خیلی دقت می کردم که برخوردش با اینکه من به پسرهایی که می شناسم "تو" می گم و باهاشون مثل دخترها حرف می زنم، چیه. اما خیلی عادی بود. حریم خودش رو حفظ می کرد و بر اساس اعتقاد خودش رفتار می کرد و کاری با من نداشت. و باز هم همون رفتار دوستانه قبلش با من تغییر نمی کرد. و من از احساس اینکه من رو همونطوری که هستم، پذیرفته خوشم می اومد. در بین این همراهی ها گاهی بحث هایی هم بین ما پیش می اومد. که اخیراً در مورد خدا و دین و امام ها هم بود و جالب اینکه هر دو برای هم حرفهایی داشتیم و از هم صحبتی با هم لذت می بردیم و می بریم.
همه اینها رو گفتم که بگم توی این دو سه ماهی که باهاش دوست شدم و کم کم دارم به عنوان همراه همیشگی درسی تا پایان دوره تحصیلم بهش نگاه می کنم، خیلی تاثیرات روی من گذاشته. همراهی باهاش و آشناشدن با دنیای غریب ولی جالبی که داره و روحیه اش و اعتماد به نفسش در مورد عقایدش و سبک زندگیش من رو به فکر واداشته. و حتی می تونم بگم خیلی از عقاید کمرنگ شده دینی من و خیلی چیزهایی که مدتها بود فراموششون کرده بودم یا بهشون فکر نمی کردم رو دوباره زنده کرده. و گاهاً باعث شده با یادآوری ارتباطم با خدا به آرامشی عجیب و منحصر به فرد برسم. من می دونم که هیچوقت مثل اون نخواهم شد و یک سری چیزهای ریشه ای در من عوض بشو نیست. ولی دارم به عینه می بینم که همراهی کردن روزانه با یک آدم دیندار چقدر می تونه تاثیرگذار باشه. شاید دلیل اینکه از این بابت خوشحالم و احساس خوبی دارم و حتی تاثیر می پذیرم این باشه که من ریشه های مذهبی دارم و از خانواده ای اومدم که از بچگی می خواستن که من دیندار بار بیام. شاید هم دلیلش اینه که ته ته قلبم و توی دلم به این مسائل و خدا تمایل دارم و ازشون نوازش و آرامش می گیرم. نمی دونم.
حالا که به خودم و تغییراتم نگاه می کنم و به بقیه آدمهای اطرافم و دوستهاشون و تغییرات اونها هم توجه می کنم، می بینم که واقعاً مسئله انتخاب دوست و همراه خیلی مهمه و دلیل نگرانی مامان باباها در مورد دوستی های بچه هاشون و محیطهایی که بچه هاشون می رن و معنی خیلی از اون حرفهایی که توی کتابهای مدرسه در مورد دوست خوب و بد می خوندیم رو درک می کنم. آدم خیلی وقتها چیزهایی که از بچگی توی گوشش بوده و هزار بار شنیده رو یادش می ره و دیگه بهشون عمیق فکر نمی کنه و کم کم براش برام رنگ عادت و فراموشی رو می گیره.
برای من جدای از مسئله توجه به انتخاب دوست، مسئله خدا و دین و اعتقاداتم هم یکی از این مسائل بود.