پنج‌شنبه 5 بهمن‌ماه سال 1385
روز خوبی بود امروز .گپی دوستانه و خودمانی داشتم با یک پزشک عمومی. دکتر یحیی گواهر که 2ماه از 60سالگی اش میگذره. سرحال و سرزنده .مثل همه قدیمی های امیدوار به زندگی که می شناسیمشون...بهترین و بحث  برانگیزترین  قسمت گفتگوی ما (البته برای من) مربوط میشد به خاطرات چند سالی که دکتر در فرانسه و دانشگاه لویی پاستور درس میخووند.
وقتی به خودم اومدم،دیدم دهنم باز مونده و چشمام گرد شده. آرزو می کردم حتی یه روز بتونم در جامعه ای زندگی کنم که مردمش اینقدر مؤدب باشند ،سرشون به کارخودشون باشه،برای روح و روان هم ارزش قایل باشند،همه چیز طبق برنامه ریزی و اصولی پیش بره و ... . نه اینکه تا به حال این چیزا رو در باره مردم جوامع دیگه نشنیده باشم، ولی امروز به طرز غریبی دلم برای خودمون سوخت.

فکر میکنم خیلی از  مردم جامعه ما هم ،مثل من ،دوست داشته باشن درست زندگی کنن. جوری که امروز از زبان دکتر شنیدم. اما نمیشه .به نظر شما حلقه مفقوده کجاست؟  چرا ما با داشتن  فرهنگ غنی ایرانی در رعایت ابتدایی ترین مسایل ناتوانیم؟ مترو داریم، اما به طرز وحشیانه _باور کنید واژه دیگری پیدا نکردم_ سوار میشویم. خیلی چیزا داریم اما نمی توونیم درست استفاده کنیم. .به نظر شما حلقه مفقوده کجاست؟

گمان میکنم ریشه این مساله به خودخواهی ختم بشه.

 

 

کاش می شد پرواز را بهانه کرد

بهانه ای برای ازاد زیستن