چهارشنبه 13 دی‌ماه سال 1385

تعداد نوشته هایی که موضوعش رو یادداشت کردم که در موردشون بنویسم رسید به 18 تا! و از اونجایی که امتحانهای پایان ترمم نزدیک شدن و وقت کمتری برای نوشتن دارم و خوب یه دفعه 18 تا پُست جدید نوشتن هم اصلا کار منطقی نیست بعضی از این موضوعات رو در حد خیلی کوتاه در یه پُست مینویسمشون و دیگه در موردشون توضیح نمینویسم...طبیعتا ممکنه که یه سری رو متوجه نشین منظورم چی بوده...هر کدومش به یه اتفاق جدا مربوط هست:

 

*سیب در اوج کمال از درخت می افتد و برگ در اوج زوال، بنگر که از کدام دسته ای...(این جمله رو از یکی از برنامه های رادیو پیام شنیدم بعضی وقتها با این حرف موافقم ولی در مورد برگ همیشه هم نمیشه گفت در اوج زوال از درخت افتاده...)

 

*یه شب سردِ زمستون اومدی به خوابِ من،

گرمی خیالی دادی به شبِ بی تابِ من،

برقِ خورشیدِ نگاهت تویِ خوابِ من نشست،

انگاری مهتابِ چشمات ظلمتِ منو شکست...

کاشکی این پنجره خواب همیشه بسته بمونه،

تا دلم تو خواب و رویا تورو از خودش ندونه...

 

*من و تو تفاوت کوچکی داریم که نتیجه بزرگی را در پی داشته است، من تلاش میکنم که لحظه ها را به خاطر بسپارم و تو تلاش میکنی که لحظه ها را در همان جایی که هستند به جای بگذاری...

 

*اتفاق جالبی بود! به صورت همزمان داشتم میفهمیدم یه نفر داره بهم دروغ میگه! حالا دروغ گفتنش به کنار اینکه یه جوری میخواست وانمود کنه که دروغ نمیگه بدتر بود! و جالبه که خودش نمیدونست که من میدونم و میفهمم که داره دروغ میگه! بعضی ها حتی هنر این رو ندارن که یه جوری دروغ بگن که آدم نفهمه! به قول مارک تواین ما در عصری هستیم که حتی شاهد انحطاط فن دروغگویی هستیم!

 

* این رو به خاطر داشته باش که در امور شخصی دیگران نباید دخالت کرد، کار پسندیده ای نیست! فضولی یه جور دزدی اطلاعات شخصی هست...چه این کار به صورت واضح باشه و یا چه به صورت یواشکی...به قول دوستی که میگفت آدم دزد باشه ولی فضول نباشه! :))

 

*یه موقعهایی قبل از شروع ترم عادت داشتم که تنهایی میرفتم پیاده روی...از بین جوونهایی که از کنارم رد میشدن موضوع حرف بیشتر از 80 درصدشون با هم در مورد یه کسی از جنس مخالف بود! یا با موبایل و یا با دوست کناریشون...به نظر من این به خودی خودش نشانه بدی نیست...نیاز طبیعی این سن و سال هست...ولی خیلی از اونها یا بحث و دعوا میکردن یا داشتن از بی وفایی حرف میزدن! این خوب نشانه خوبی نیست!

 

*چند وقت پیشها یه نفر وبلاگ گیلاس خانم نظر نوشته بود و اصل حرفش این بود که این حرفها چیه مینویسی و وقت خودت و اونایی که میخونن رو تلف میکنی! به نظر من این که یه وبلاگی زیاد خونده میشه خودش نشون میده که نویسنده داره کار مفیدی انجام میده...حالا حتما که نباید از مسائل پیچیده بنویسه تا ارزش داشته باشه...همین که روزانه نزدیک به 200 نفر میخونن یه وبلاگ رو این یعنی که از بین این همه وبلاگ که حق انتخاب داشتن این وبلاگ رو انتخاب کردن...این خودش کار مهمیه...

 

خوب ۷ تا از اون نوشته ها رو به صورت خلاصه نوشتم...بعضی هاش انگار زیاد خشن شدن! :)) به هر حال از بابت هیچکدوم ار این اتفاقهایی که این نوشته ها رو بر اساس اونها نوشتم عصبانی یا ناراحت نیستم...